خودمختاری کوچک
Small Homeland
دو دختر جوان، تابستانی گرم و نفسگیر، و تمایل برای فرار از شهری کوچک و محلی. لوییسا پر از زندگی و بیپروای مستقل است. Renata تیرهدل و نیازمند محبت است. زندگی این دو زن جوان قصهای از باجخواهی، عشق خیانتشده و خشونت است: لوییسا با دوستپسر آلبانیاییاش بیلال استفاده میکند؛ Renata از بدن لوییسا برای به راه انداختن انتقامش استفاده میکند. هر دو میخواهند از جامعهٔ کوچک خارج شوند که در آن بزرگ شدهاند؛ خانوادههای ناآزاد و نسلهای جدید مهاجران که توسط کسانی که احساس تهدید بیشتری میکنند هدف قرار میگیرند. لوییسا، renata و بیلال ریسک از دست دادن خویش و بخشی گرانبها از وجود و کسانی که دوست دارند را میدهند و سرانجام زندگی خود را از دست میدهند.